تبليغاتX
چشم های شیشه ای

چشم های شیشه ای

قشنگی دنیا به تمیز دیدن آن است،از پشت دو چشم شیشه ای...

فرشته ای که بال نداشت...

فرشته ها همیشه در آسمان نیستند!!فرشته ها همیشه پنهان نیستند...

گاهی آنقدر بیدار میمانند میکنند تا بخوابی...

گاهی آنقدر میخندند تا بخندی...

وقتی یکی از آنها بالش را گم میکند،سقوط میکند...تا خود زمین!

نامش را مادر میگذارند و محکومش میکنند به زمینی بودن...

فرشته ای از آسمان که محکوم است به زمینی ها آسمانی بودن بیاموزد...

روز مادر مبارک!

بوووووووووووووووووچ گنده برا مامانم

و

مامانای دنیا


یه دوست عزیزی پیچیده... چیزه... یعنی مچش پیچیده دعا کنیدخوب شه زودتر خب؟

میخوام یکم بعد امتحانا که دوباره آپ میکنم وبمو زیرو رو کنم ==>۲۷ خرداد

جهت اطلاع رسانی بودفقط

[ 91/02/23 ] [ 5:40 PM ] [ shishei ] [ ]


بارانی از جنس بهار...

الان که اینجا نشستم خیس خیسم!از بارون...اونم بارونی از جنس خودم...از جنس فصلی که به من زندگی داده از جنس بهار!

تا حالا اینجوری زیر بارون تنها نبودم و اینجوری هم خیس نشدم!

*  ღ  *  ღ  * ღ  *  ღ  *  ღ  *  ღ  *  ღ  *  ღ  *  ღ  * 

 

باران می بارید و می بارید.می پاشید و می پاشید...هر بار که آرام میشد باز آسمان صدایش میکرد تا ببارد

بلند بلند...و هر بار داد می زد تا باران را بیدار کند و هر بار هم باران دوباره با شدت می بارید!!

برگ های سبز سر به زیر آورده و خیس...شاخه گل های رقصان زیر باران...

تفاوت های قشنگ بین باران های بهاری و پاییزییست!!

بستر قطره های باران در پاییز تن خشک و رنگ رنگ برگ هاییست که با اولین قطره ی باران از درخت جدا میشوند و مقصد باران های بهاری گونه های نرم گل و دست های سبز برگی است که برای به زمین نشاندن هر قطره از باران نشسته بر دستانش تا کمر خم میشود...

و من از جنس همین گونه های خیس گل ها...همین برگ ها سبز لطیف و همین شاخه های شکوفه دار هستم...

از روز هایی که این ها دارند تبدیل به خاطره میشوند...روز هایی که مردم دارند بهار را فراموش میکنند و همراهش فراموش کرده اند که آن روز ها هم از جنس بهارند...

من دخترکی از جنس روز های فراموش شده بهارم...روز های انتظار تابستان...روز های آخر اولین فصل سال

*  ღ  *  ღ  * ღ  *  ღ  *  ღ  *  ღ  *  ღ  *  ღ  *  ღ  *  

[ 91/02/06 ] [ 3:22 PM ] [ shishei ] [ ]


چتر ها سایه بانان سنگ هایند!آدم هایی که سنگ تر از سنگ های باران خورده اند...

آسمان این این روز های بهار دل تنگ پاییز است...میبارد و میبارد و میبارد...نگاهش که میکنم یادم می آید...

که گاهی مثل همین باران که میبارد،میبارم...ولی فقط رعد و برقش را فریاد میزنم،بقیه را در خود فرو میریزم!

گاهی هم باور هایم همین گونه میریزند...آرام آرام چکه میکنند از قلبم و من میمانم دنیایی از باور های از دست رفته و یک قلب بی باور و بی اعتماد!

بعضی وقت ها هم آدم ها از چشمم پایین میچکند...مثل همین باران که از آسمان ها فرود می آید بر این زمین پست،آدم ها هم از اوج خاطره هایم فرو میریزند بر قعر تنفر هایم!ولی باز هم باور نمیکنم متنفرم...تنفر خیلی سنگین است!!

نمیدانم باران تا چه حد مهربان است؟با این که میداند قطره قطره از هم میپاشد باز هم سرازیر میشود به روی زمینی که پر از آدم است!آدم هایی که به روی محبتش چتر باز میکنند...و هر بار دلش را میشکنند تا دیگر نبارد...

شاید هم مثل تمام آدم های زمین کمی احمق است.که میبیند آدم ها وجودش را مسخره دست داستان ها میکنند ولی باز هم میبارد...

شاید هم عاشق است!ولی چه چیز زمین را اینگونه میپرستد نمیدانم!

کاش جاده ای پیدا کنم بلند که پوشیده است از درختان تشنه باران...چترم را جا میگذارم و دلم را جایش میبرم و تا باران می آید راه میروم...خودم و دلم و خدا...تنهای تنها!

بیا باران زمین جای قشنگی نیست که نیست..!

چتر ها بازند که بازند...!

تو بیا برای تمام آنهایی که چتر بسته در انتظارند...

[ 91/01/28 ] [ 7:18 PM ] [ shishei ] [ ]


بازیابی آرامش...:)

گاهی وقتی میخوای حرف بزنی زبونت قفل میشه...یا اگر هم بخوای حرف بزنی کسی نیست که براش بگی!

اون وقت مجبوری بیای اینجا بنویسی!دنیایی که خودت ساختی و خودت مرزهاشو تعیین کردی و فقط و فقط خودت حاکمشی....جایی که دیگه لازم نیست کس دیگه ای باشی.

 خود خودت هم قبولی!خودت با تموم تنفر هات و عقیده هات و خنده هات و گریه هات!!و تموم درد هات...

جایی که میشه نوشت و نوشت. حرفایی رو که لازم نیست برای بیانش زجر بکشی...

خیلی خوبه که تو این دنیا جایی هست که آدماش نمیشناسنت و گاهی برای کسانی که میشناسنت هم غریبه میشی...

هر چند همه چیز رو حتی خودت رو هم مجازی کرده باشه...

اصلا مهم نیست چند نفر به این حرفا اهمیت میده مهم اینه که الان خیلی آروم تر از قبلم...نوشتن و فشار دادن کلید های این صفحه پر از حرف آرامش خاصی داره:)


ادامه مطلب
[ 91/01/20 ] [ 5:10 PM ] [ shishei ] [ ]


یاد ، داشت نامه

جیر...........جیر..........

هنوز هم در کنار پنجره تاب میخورد.دست باد ورق میزند برگ های کتاب روی میز را و تیر خورشید دزدکی از بین پرده کتاب را میخواند.

صندلی چوبی کنار پنجره...پرده های نیمه باز مخملی...عینک تکیه زده بر میز کنار صندلی.هنوز هم همه چیز دست نخورده باقی مانده....

ولی فرق بزرگی کرده است...اینبار همه چیز خالیست...چه صندلی که با باد تکان تکان میخورد چه قاب عینک،اینبار هیچ کس از توی آن بهار را تماشا نکرد.....

                               به یاد کسانی که امسال فقط خاطره اند.

پارسال خیلی ها رفتند...کسانی که من دیده بودم.کسانی که فقط اسمشان را شنیده بودم...اما به همان شنیدن اسمشان عادت کرده بودم،رفتند!خیلی راحت تر از آنکه اسم مرگ نشان میدهد...و خیلی آرام تر.

روحشان شاد.

 

[ 91/01/08 ] [ 6:20 PM ] [ shishei ] [ ]


آخرین نفس های سال

 

سعدی شیرین سخن گفت به فصل بهار

برگ درختان سبز با خط رخشان سبز

هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

معرفت کردگار دیدن این عالم است

زنده بیدار باش

چشم خریدار باش

           خوب جهان را ببین          

هر چه ببینی کم است

بر ورق سبز برگ

خط خدا را بخوان

زمزمه آفتاب

نغمه شیرین آب

نثر دل انگیز خاک

شهر هوا را بخوان

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

آیینه راز هاست

جلوه ی روی خداست

هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

 

خیلی زودتر و ساده تر از اونی که فکرشو بکنم

"گذشت"

بالاخره زمستونم باور کرد تموم شده!

فقط خیلی دلم میخواد سال دیگه اونجوری باشه که میخوام!بیشتر از سال های قیل

برای همین خیلی میترسم!بیشتر از قبل!

نوروز ۱۳۹۱مبارک!

[ 90/12/29 ] [ 11:6 AM ] [ shishei ] [ ]


دوست شناسي5 (به قلم maryami)

بعد از مدت ها و تلاش هاي سرسختانه ي عطي اين حقير قبول زحمت كردم تا اين دوستمون رو ببرم زير علامت تعجب!

خب بريم كه انتقام خودمو نازيو و كپلو سبا رو بگيريم... يو هاهاهاها....

خصوصيات رفتاري:

يكي از بارزترين خصويات اخلاقي اوشون اينه كه وقتي راه ميره از زمين هم عذر خواهي ميكنه به خاطر اينكه زير پا لگدش ميكنه يعني مثلا يكي ميخوره بهش ول نميكنه كه.... ببخشيدا معذرت ميخوام... ببخشِـــــــــــــيد ... (اي بابا حالا ول كن عطي جان!)

بچه اوله! و اصولا بچه اول ها موجوداتي هستند غيرقابل بحث و بسيار هيولا و آزار ميده خواهر كوچكش را (هـــــــــــــــي دلم سوخت برا حانيه!)

اساسا كمك ميكنه! تو هركاريا! از تي كشيدن سالن اجتماعات تا كوفيدن ميخ هاي تخته مرتاض گروه اينجانب(ممنون زحماتشانيم!)


وقتي كسي ميگه دستمال دست به جيب مي شود حتي گاهي ديده شده كه وقتي دستيگره هم ميگن دست به جيب مي شود! (بدتر از من!)

خيلي قيمه دوست داره!!!!!!

وقتي سعي ميكنه باكلاس غذا بخوره... از غذا خوردن منصرف ميشه!

خصوصيات ظاهري:

از بغل كه نگاه ميكني فك ميكني يه توپ بسكتباله كه روش گونياست.... خيلي هم خوب خيلي هم عالي!

وقتي يه چيزي يادش ميره يه كلمه اي رو كه ميخواست بگه احساس ميكني يكي شست پاشو گاز گرفته! اصن يه وضعيه!

ريواسي بيش نيست ! يعني در مواقع خطر خود را ريواس فرض ميكند به اميد اينكه ديگران نيز اورا ريواس فرض كنند!

عصباني كه ميشه پره هاي دماغش جوري باز ميشه كه يكي دوسانتي از زمين بلند ميشه!!!!(فك كن!)

توانايي هاي خارق العاده:

خانه داري اعم از غذا پختن و گردگيري و مهمتر از همه تي كشيدن!

پاس بيسبالي ميده از اين سر زمين فوتبال تا بغل تماشاچيا! (به جون ممر)

نوشتن متن هاي فراتر از درك اين حقير...

بهترين خصوصيت:

يه دوست خوب كه هميشه ميشه روش حساب كرد...

نبود؟ چسبید دوست شناسی گذاشتن!

+ whit best whishes 4 U

بهار پيشاپيش مبارك

ما رفیتم! دعا کنید برایم زنده بمانم!

عطی ... قیــــــــــــــــژ قیــــــــــــــــژ !


[ 90/12/17 ] [ 6:32 PM ] [ shishei ] [ ]


دست در دست آسمان...

سرت را بالا کن،درست همان بالا!آن فرش آبی را میبینی؟همان که خدا بالای سرت پهن کرده است!که اگر

دلت از آدم هایش گرفت آرامت کند...

تا اگر چشمانت اشکی شد آن قدر نگاهش کنی تا با دستان باد برایت پاکشان کند...

همان که هر جای دنیا باشی تکه ای از آن فقط و فقط بالای سر توست و برای تو...

آبی بزرگی که ابر ها و ستاره هایش همبازی ات بودند...

آسمانی که همیشه هو هو ی بادش در گوشت وجود خدا را زمزمه کرده است!

حالا هم اگر این پایینی ها دلت را خراشیدند،سرت را بالا کن...

آرام آرام در گوش بادش زمزمه کن هر چه دلت را تنگ کرده است...

میبرد و میبرد و به گوش آسمان میرساند...آسمانی که ان بالاست!خدا را در بچگی آنجا میدیدی!

همه حرف هایت را در گوش آسمان میزدی تا به خدا برساند!اینبار هم به باور بچگی هایت اعتماد کن...شاید

دلتنگیت به خدا رسید...


بعدا نوشته شد.......

هیس!فقط از اینجا گوش کن!

نمیدونم چیکار کردم با قلبم که دیگه اینقدر ساده و پاک نیست....

[ 90/12/12 ] [ 8:34 PM ] [ shishei ] [ ]


من مانده ام تنها.....میان این کلااااااس......کپلم!

وووووووووووووووووووووووویییییی!من میخوام برم ملکی رو بکشم!هر کی همکاری میکنه دستش بالا!

اه اعصاب نمیذارن که برا آدم!!مشهد که نمیبرن هیچ...گوشی بچه هاروهم میگیرن نمیشه اس داد!

راستی تا یادم نرفته مقصود از کپلم در عنوان همون کپل من هست یا به عبارتی صبا!!که ایشون هم در جمعیت مشهد نرفتگان قرار دارند!بله....

میگم راستی،پول یه کیک حدودا سه متر در ۵ متر که مثله نقشه ایرانه و هر تیکش یه رنگه چند تا گشنه ای که کنار خیابونه رو میتونه سیر کنه؟؟

یه سری نون ندارن بخورن اون وقت بیاین برای انقلاب جشن تولد بگیرین!!عالی تر از این نمیشه نه؟؟

حالا بیخیال پس فردا میان فیلتر میکنن هر چی به مغزم فشار آوردم نوشتم دود میشه!ولی خنده دار تر از این نمیشد!کیک جشن تولد انقلاب میدادن دست ملت با نسکافه!!قیژقیژ!!

بچه ها امشب برمیگردن!یعنی فکر کنم در حال برگشتن باشن الان!آخیییییی!رعنا دیدی نشد بیام هی میگفتی غصه نخور میای!!

تازه باید انشا هم بنویسیم!!اونم در مورد امید و امیدواری!!برو بابا به من که هر وقت گفتن امید داشته باش درست میشه من مطمئن شدم آخرش هر چی بشه درست نمیشه!!

میگم یه چیزی بگم دور همی بخندیم!بچه هارو ور داشتن بردن مشهد بعد میبرنشون سینما!!

آخه باهم بودن راه های دیگه ای داره!!سینما که اینجام هست آخه!!خلنا!!

میدونی هیچی بیشتر از این کیف نمیده که دوستاتو که ۴-۵ روزه ندیدیشون و تازه یه کپل که یه روزم غایب بوده رو وقتی صبح رسیدی مدرسه بگیری بچلونیشون!

یعنی چیزه منظورم اینه که بپری بغلشون!!چیه خب چرا اینجوری نگاه میکنی؟؟حالا یکم سفت بپری بغلشون!

آخی به هر کی اس دادم اعصاب نداشتا!!بیشتر از همه این ممری خودمون!!یعنی داغون ریخته بود بهم!!منم اصلا نفهمیدم از دست کیا!خب؟آفرین

الان ذهن منحرف کپل جان تو کامنتا رفت سمت رقص دو نفره اونم غیر ایرانی!!وایلا!!چشم و گوش بسته ی من و همین بشر وا کردا!!گفته باشم

داشتم میگفتم!یهو یادم اومد میشه چقد کرمای جالبی ریخت!میپرسین چه ربطی داشت؟الان خدمتتون میگم!

وای فکر کن دست یه نفر و گرفتی و حالا برو خجالت بکش با این افکار واضحت!من یه چیزی گفتم!!

بعد همین جور که گرفتی(لااله الالله)یهو هولش میدی وسط سالن پخش زمین میشه!!وااااای!خیلی خنده داره!

یا مثلا بری تو برگه های سخنرانی دستکاری کنی!!

یا بری فزیوتراپی بخونی بشی فیزیوتراپیست(اگه اشتباه نکرده باشم)بعد مردمو قلقلک بدی!!

این کارم خیلی جالبه!امتحان کنید جواب میده شدید!!وسط یه جمعیت داد بزنین "خره"!!همه برمیگردن!!

وای قیافه ها بعد از این که فهمیدن با چه صدایی برگشتن اینقده جالب میشه!

یا برین تو یه رستوران شلوغ داد بزنین"با عرض معذت من یه جانور سمی خیلی خطرناک داشتم که نیش میزنه(میتونید از مثال عنکبوت یا یک نوع مار استفاده کنید)و ادامه بدید متاسفانه الان فرار کرده مواظب باشید!!"و در کمال آرامش خودتون غذاتونو بخورین!!

یا اینکه یه نفر که وایساده لب استخر حوض یا ساحلی با موج های بسی خروشان،خیلی یهووویییی هلش بدین تو آب!!

یا برین برف بازی بعد همچین که یکی اومد حرف بزنه یه عالمه برف بپاشین تو صورتش!بدبخت هنگ میکنه دو دقیقه!

اینم میشه ها!!مهمونی بگیری اونم شام!بعد هر نوع فلفلی رو که تو خونه داری خالی کنی تو غذا!!اون شبم بگی رژیمم!!

یا نشستی تو تاکسی یهو بزنی پشت کردن جلوییت!یا توی مترو که سوزن بندازی پایین نمیاد یکی رو قلقلک بدی!!

و آخرین کرم ریزی!!توجه داشته باشین هنگام این کار باید از یک آهنگ جاز که توسط هدفون با بلند ترین صدا در گوش شما پخش میشود استفاده کنید!!

خیلی هم این کار سادس!!وقتی کلاس خیلی شلوغه هیچ کس حواسش نیست با پنج عدد ناخن مبارک که از یک هفته پیش تا کنون طبق برنامه قبلی کوتاه نشده بکشید رو تخته سیاه!!(با تمام قدرت)

الان داره دلت میسوزه برام؟؟داری فکر میکنی باید برم پیش روان پزشک؟؟

بیخود عزیزم!!این فکرا به ذهن هر کسی میرسه فقط به زبون نمیاره!!ولی خیلی جالبه نه؟؟

الان به نظرت من خیلی شرم؟؟نه اتفاقا!!اینقده آرومو بی خطر و بی آزارم!از موقعی که با این مریم دوست شدم این شکلی(همون شکلی که خوندی) شدم!

*من نسبت به نظراتی از قبیل رند شد،داره رند میشه،و کامنتای شمارشی مانند۱،۲،۳،۴حساسیت دارم!

*با عرض معذرت پاکشون میکنم

*به فدا مداتم همینطور

*ولی خب این یکی پاک نمیشه

*اصلا نمیخوام به این فکر کنم آخرین سفری که میتونستم با دوستام باشم رو از دست دادم!

*من اگه تو خواب ملکی رو ببینم اول خوب بد و بیراه میگم بهش بعد خفش میکنم

*آخه تو بیداری خودمو میگیرن اعدام میکنن!

*تا حالا اینقد از کسی چندشم نشده

*آروم آرومم خفش میکنم زجر کش شه

*الان یه دانشجوی روان پزشکی بیاد تو این وب میگه آخ جون یه موضوع پایان نامه خوب!

*دیگه..........................هیچی حال ندارم!درسم دارم!

خدافظ

===>طبق معمول الان حال ندارم پستو خوشمل(خوجیدل)(خوجمل)و در نهایت خوشگلش کنم!!میام بعدا شکلک میذارم!بای(حالش پیدا شد) 


 روز بعد نوشته شد...

بچه ها برگشتن یوهوووووووو!!آخ جون!!

*با تشکر از تمامی دوستان و سوز به دل همگان!گردنبند سوغاتی گرفتم بیست!

*محصول مشترک سلیقه نازی و مریم بهتر از سلیقه جفتشونه!(الان مقصود این بود که جفتشون خوش سلیقن!مفهومش رسید کاملا آیا؟)

*و با تشکر مخصوص از نازی جان که یکی از چندین تن گله شان را برای بنده خریداری فرمودند!ووووی اینقده ببعیه نازیه!

*ببعی من ببول نام گرفت و قابل تغییر نیست!مال خودُمه اصن!ایشششششش

*مامانم از گردنبنده خیلی تعریف کرد!!به نظرتون بذارمش زیر بالشتم؟؟

*نه بابا چرا کافر همه را به کیش خود پندارد؟؟من از مامانم چیز کش(کی؟من؟؟!)میرم دلیل بر این نیست که اونم این کارو بکنه!!

*مامانه بیچاره من با شیشصد بار گفتن یه خودکار ازم بر میداره که اونم به اندازه همون شیشصد دفه سراغشو میگیرم!

*من چقد مامانمو اذیت میکنم؟؟

*چرا اینقد من اینتر میکنم؟؟!

*علامت تعجبم تازه زیاد میذارم!!دوست دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آخ جون!!!!

 و در نهایت!

!!

خدافظ!

 

[ 90/11/29 ] [ 8:38 PM ] [ shishei ] [ ]


چندروزی که گذشت....

ورود خود را پس از قرنی 5 روزه به محیط بلاگفا تبریک عرض مینماییم!!

خوش گذشت تعطیلی ها؟؟به من که خییییییلیییییی!!!آب پز شدم رسما!!تازه مشهدم همچنان نمیرم!!!من به این معلمه به شدت نفرت می ورزم!!مشهد نرفتن من خنده داره دیوونه ی خل؟؟؟!

آقا چشمتون ویروس نبینه سه شنبه دوشنبه یا به عبارتی دوشنبه سه شنبه زیر دو تا پتو با کیف آب جوش عین بز خر لرز زدم!!نمیدونم چرا گرمم نمیشد؟؟

بعد تب کردم نرفتم مدرسه!!رکورد زدما!!سه روز تو ی هفته غیبت داشتم!گلاب زدم.

بچه ها پس فردا میرن!!و من مانده ام تنها....میان این کلاس!هییییی......خدافظ!!!خوش بگذره.منم دعا کنین مریمم دعا کنین امام رضا عقلش بده!!کپلم از این حرفا گذشته فقط از دست خدا یه کاری بر میاد دعا کنین خدا شفاش بده!!

ای خدا دارم از سرفه میمیرم!!!ریه و مری و نایم تو حلقمه اینقده سرفه کردم!!اه!!نمیذاره بنویسم!!

فکر اینو میکنم که سال دیگه با هم نیستیما.....

دارم میمیرم!!سبا که میره!!من بدون مریم و کپل چه....کنم؟؟دق میکنم میوفتم یه گوشه.....هیییییی خدا!!!تازه نازی اگه نباشه با کی برم از اون وسایل ورزشی ها سوارشم بعد بریم آبنبات چوبی بخریم؟؟ها؟؟من بیوفتم بمیرم از تنهایی شما پاسخگویی معلم محترم؟؟

من با کی سر به سر کپل بذارم؟؟اصن کپل نباشه سربه سر کی بذارم؟؟به جول جوله کی بخندم؟؟از خندیدن کی بخندم؟نازی نباشه تو ذوق کی بزنم من؟

مریم نباشه به کی بخندم آخه؟؟کی رو بزنم بعد اونم منو بزنه؟؟به خل بازی های کی بخندم؟(من چقده کرم میریزم رو بچه های مردم!!)سبا نباشه پیش کی بشینم؟؟با کی به بدبختیامون بخندیم؟؟کی حرص منو در بیاره؟؟

اصن من مریم و کپل و میارم گوشه اتاقم میبندم غذاشونم همونجا میدم قل میدم صدا هم نکنن نازی هم که خونشون نزدیکه ماست!!

با هم میریم مدرسه!!حله؟؟؟

ای خدا این ویروسه اثر گذاشته رو مغزم!!به وضوح از جملات بالا و این که ما فردا امتحان علامه داریم من اینجام قابل دیدنه!!

بیخیال اینا!!دلم برف بازی میخواد!!برف اومد بودم جامم خالی بود الا من برف میخوام؟؟خدایا تو هم کادوی ولنتاین به بنده هات میدی؟؟اگه میدی من برف میخوام بی زحمت!!ی جوری که تعطیل شه ها!!

*دیگه حال نوشتن ندارم!!

*نه مثل اینکه هنوز یکم حال مونده!

*من خیلی دوستامو دوست دارم!!فقط 4 روز ندیدمشون داشتم میمردم

*یهو غم بهم هجوم آورد زیاد مهم نیست

*اینقد دلم میخواد گیتار زدنه مریمو ببینم!!هر چند گوش خراش!!

*آخه پیانو زدن کپلو دیدم یه حسه باحالی میگیره!!

*موج دریا موجودیست بی شعور که زحمات پنج دقیقه ای شما را برای یافتن صدفی زیبا به باد میدهد!!

*برای چی همش کلاس ما باید بره اون کلاس رای ادغام؟؟ها؟

*دیگه......هیچ!!شما چه خبر؟؟

*خب خسته شدم!!

*درسم دارم تازه!!

*قول بدین خوش بذگره بهتون!!

*به جای منم خوش بذگرونین!


*به جای کپلم خوش بذگرونین!!

*این کپل رفته رو اعصاب من!!آقا جان نمیشه بزنم میگی چه کنم؟؟

*نه انرژی نگه میدارم برا چهارشنبه و روزای بعد که نیستن با کپل وب مریمو بترکونیم!!

*ولنتاین مبارک!!

*ولی دیگه واقعنی خدافظ!!!


کمی بعد نوشته شد...

روز سپندارمذگان،روز عشق ایرانی مبارک!!

عجب هفته ای ولنتاینو و....

*این روز رو من زیاد چیزی ازش نمیدونستم!ممنون از ستاره جون!اطلاعاتم رو در موردش برد بالا

[ 90/11/24 ] [ 8:43 PM ] [ shishei ] [ ]


اسیر مصنوعی...

میدانی؟دلم پر شده!اینقدر که اگر دستم را در حوض حرف هایم فرو کنم تا مشتی از آن را بگویم از لب چشمانم لبریز میشود.

عجیب دنبال بازی بیهوده ای میکنم با ترس هایم!او میدود و من فرار میکنم...

و سخت در این دنبال بازی زندگیم به دنبال دوچشم میدوم که از این اینگونه دیدن استعفا داده باشند...تا حرف های نگفته ام را از  چشمانم بشنود.نمیشود؟

چشم هایم را آزاد میگذارم...میچرخند و میچرخند...قدم به قدم اتاقم را راه میروند و در چشمان عروسک روی دیوارم قفل میشوند...

یادش به خیر!چه دوستان خوبی بودند عروسک ها...!

عروسک...میترسم!از این گلوله برفی بودن میترسم!که بچرخم و بچرخم و بی هدف بزرگ و بزرگتر بشوم.میترسم هدف بچه بازی های کودک سرنوشت فقط پاشیدن این گلوله برفی باشد،گلوله ای که هرچه بزرگ تر باشد سخت تر میپاشد...

میترسم از این فاصله های سرد دنیای آدم بزرگ ها!یادت می آید؟چه دوستان خوبی بودیم؟میدانی فاصله ای که حالا بین من و توست اسمش چیست؟بزرگی!!

عروسک...من از دو راهی ها میترسم!چه کنم اگر زندگی ام دو راهی شد؟فرصت برگشت ندارم...چه کسی راه را نشانم میدهد؟

چشمان همیشه بازش هنوز هم بازند!

یادش بخیر آن زمان که این چشمان مصنوعی برایم صد ها بار پلک میزدند،چقدر واقعی بودند!آن موقع ها صاحبشان اسیر دیوار اتاقم نبود...

شاید مصنوعی شدم که اسیر دیوار ترس هایم هستم...

یا شاید اسیرم که مصنوعی شده ام....


بعدا نوشته شد...

هیییییی روزگار!!!

سه روز نرفتم مدرسه!آخ حالم بده!

دلم تنگ شده آخه!بوچ بوچ(بود بود)دوستان!

نوشتنم نمیاد

باااای

[ 90/11/12 ] [ 9:34 PM ] [ shishei ] [ ]


دوست شناسی4+اطلاعیه(پست قبلی به ادامه مطلب منتقل شد)

با توجه به گفته دوستان و این که خب زحمت کشیدن خودمم میدونستم خیلی آبکی شده بود تصمیم بر این شد تا اون قبلیه رو به این پایین ....چیزه یعنی همون ادامه مطلب انتقال بدم که نه پستو حذف کنم نه نظر دوستانو

بلهههههه بلاخره:

دوست شناسی۴(سبا شناسی)

گفته بودم قبلا نازی از این ورا رد شد یهو بدجنس شدم؟؟ همین دیگه!سبا هم اومد از  این ورا رد شد یهو همونجوری بدجنس شدم یوهاهاهاها!وااای الان من خبیثم(خبیسم؟)یا کلا خبیصم؟نمیدونم!

در هر حال!(این پست فقط جنبه طنز دارد و تمامی حقوق آن متعلق به این وبلاگ است!خدایی نکرده چیزی شبیه این جایی ببینم.....)

خصوصیات رفتاری:

  • کلا رفتارش به شکل و شمایلش نمیخورد(یکم نگاش کنی دلت براش میسوزه!آخی!بچه خله)
  • توانایی انجام فتوسنتز(یه وقتایی زنگ ناهار میره با یه گلدون زیر آفتاب راه میره آبم میخوره!!)
  • قابلیت زود بیدار شدن را ندارد
  • خیلی قشنگ هنگام امتحان رو مخ آدم راه میرود(آخ صدای نوک خودکار که رو میز میخوره اعصاب خورد کنه)
  • در هنگام لود کردن مطالب صورتش در حالت قبلی میماند(زیاد ملموس نیست)
  • توصیه میشود در هنگام دویدن سر راهش نایستید

خصوصیات ظاهری:

  • غیر از امسال همیشه ته صف می ایستاد
  • در بسیاری از موارد شکل گیلاس به خود میگیرد(اون مرده بود کباب باد میزد بعدگربه دید داد زد بلاله ای بلاله،این معلم میبینه داد میزنه گیلاسم ای گیلاسم(گیلاس مجاز از هویج))
  • برای غذا دادن به کودکان زیر سه سال میتوانید اقدام به استخدام او کنید(بخور غذاتو...بخور....میگم بیاد بخورتتا!!)

بهترین خصوصیت:

  • پارتی ای بس کلفت دارد در حد مدیر مدرسه(شوخول بود جدی نگیر)

خصوصیت ویژه:

  • از جماعت درد کشیده و مظلوم بچه اولی هاست(هیییییی)

اه سوژه نداره زیاد مغزم پکید اینقده فکر کردم!تو خجالت نمیکشی سوژه بده دست مردم!ایشششش

در ضمن قرار همچنان برقرار است و پذیرای نظرات شما برای دوست شناسی۵(در مورد خود گلمه)هستیم!

تا بعد


ادامه مطلب
[ 90/11/06 ] [ 1:56 PM ] [ shishei ] [ ]


روز برف خود را چگونه گذرانده اید؟(با کمی تاخیر)

و خداوند برف را از آمان به سوی زمین نازل کرد تا به بشر بفهماند بین تعطیلین امری واجب است و بشر طبق معمول شباهتش را با نوعی دیگر از مخلوقات خداوند جهانیان ثابت کرد(اصلشو پیدا نکردم)

این اصلا مشکلی نیست که بعضی ها هستن که دیگه اینورا نمیان و همون بعضی ها یه روزم پیچوندن جفتشون و بازم مهم نیست که من مشهد نمیرم و اصلا اهمیتی نداره که شنبه تعطیل نشد و اصن چیز عجیبی نیست که ما باید طبق معمول تو سرما نتظر سرویس میموندیم و اصلا چه کاریه آدم باچهار تا غایب درس نده و هیچ مهم نیست که من فقط غر زدم تا حالا!حالا که همه چی خواستنیه منم دلم خواست!و از اون جایی که تا شقایق هست زنگی کردن اجباریست در مزخرف ترین شرایط هم ما باید بریم مدرسه!به امید آن روزی که رویش شقایق هم تحریم اعلام شود.

آقا اجازه؟ما روز برفیمان را خیلی گند گذراندیم.

من باید اینو بگم ولی نخندی ها!قول؟ببین من اینو برا خودت میگم ولی من یه بار به یکی که داشت میخورد زمین خندیدم نزدیک بود برم پامو گچ بگیرم!

من صبح که پاشدم یه کلمه شبیه برف شنیدم دویدم پشت پنجره پرده رو زدم کنار دیدم وااااااااای!!!برفه!!بعد همینجوری داشتم فکر و خیال میکردم مامی جان فریادی سر دادند که دیرت شد!ای خدا!یعنی تعطیل نیستیم؟

من فس فس کنان رفتم پایین دیدم چه جالب!یه ماشینه رنگ سرویسم اندازه سرویسم و عین سرویسم وایساده جای سرویسم!خب شما بودن چه فکری میکردین؟رفتم در شو باز کنم بشینم دیدم که مامانم میزنه به شیشه!منم خوشحال ازش خداحافظی کردم در ماشینو باز کردم که یهووووووووو..........

همسایمون از ماشین اومد بیرون!هااااااااا؟؟وای داشتم میمردم از خجالت!دیگه با کلی ببخشید و توضیح رفتم سر جام وایسم که رو برفا هم ولو شدم و الان تو قول داده بودی نخندی.

بعد همسایه ساعت۷:۱۵اومده میگه سرویستون نیومده؟نه پس!اومد ولی خب من وایسادم روی گل تو رو ببینم قشنگ خجالت بکشم بعد برم!

آخرم مجبور شدم از ساعت۶:۴۵تا۷:۲۰وایسم منتظر سرویس!ایییییییش

مردم جدیدا بسیار بسیار بسیار نمیفهمند

*و دیگه این که.....من همچنان نمیخوام برم مشهد فکر نکنین دلمم میخوادا!اصلا!

*به یه بنده خدایی گفتم باز شد؟گفت نه نه!بعد گفت کدوم؟

*در هفته بسیار مسخره ای هستیم هی برو هی نرو

*معلم موجودیست خودخواه که هیچ کاری به حال و احوالات دانش آموز ندارد.

*************************************

بخش دوم

از من به شما نصیحت هیچ گاه حتی اگه عقده میشد میموند براتون تو صف ماشین کوبنده سرزمین عجایب واینسین!

مردم روانین بابا!فکر کرده چقدم خوشگله با اون ابرو هاش!کم مونده رژبزنه و ریمل!وای حالم بد بیدهخجالتم نمیکشه مرد گنده!با اون موهاش!آخه خودتم آدم نیستی قیافه آدمو بگیر حداقل!یه لحظه فکر کردم وارد.......نفس.....۱..۲....۳....

خیلی هم حرف زدم تا اینجا هم بیکار بیکار نشستی خوندی!قیژژژ

بای بای!کسی بود میرم کامنت بازی

خدافظ(بچه گانه بخوانید)

[ 90/11/03 ] [ 4:12 PM ] [ shishei ] [ ]


ضد حال است امروز!

از اون جایی که من هی صبح تا حالا داره میخوره تو حالم الان که دیگه اومدم اینجا دیدم بعد از چندین روز نظرات شده بیست و سه تا سعی کردم بسیار مشعوف گردم و تا حدی موفق بوده و الانم چسبیم به کیبرد همینجوری مینویسم!سوالی نیست؟

خب......خب که خب.....خب نداره!اه!از اعصاب کاملا تعطیلم!آزمایشو داشتین سر فیزیک؟همه کتابام آردیه!

الان دارم خفه میشم....من هی به بابام میگم بابای من،من از بوی این بدم میاد اینقدر دوش نگیر با این ادکلنه،اسپریه،حالا هرچی.... الان کل اتاق بوش میاد دارم کلافه میشم....اه اه اه!

ایول که خانوم امتحان آمادگی رو فردا میگیره نه شنبه و ایول که درس آزاد و نوشتیم و برگه هارم دادیم و دیگه؟.....آهان!آقا من دلم مشهد میخوااااااااد!اصن مگه میشه بدون من؟اصن دارم کلافه میشما!خیلی چیز عژیب غریبیه!چرا نمیشه آخه؟؟!هیییییییی!یا به قول این دوست خرخونمون!اههههههههه(الان میبینم کاملا نظرم عوض شده)

از این پاراگراف بالا دو موضوع یاد آوری میشود:

۱.سرکار خانوم مریم******* نمره ۱۹.۵امتحان ترم ریاضی را به شما تبریک میگوییم!تا باشد از این نمره ها برای ما و شما!

تو خجالت نمیکشی؟نکش اشکال نداره آفرین

۲.امروز سر کلاس ریاضی یا سرم تو کتاب بود یا تو میز بودم یا زیر میز بودم یا میخ بودم به تخته از ترس اینکه چش تو چش شم با معلم گرامی!هی وای من!من برم سال دیگه حدالمقدور...درسته دیگه؟...خلاصه حدالمقدور و تا جایی که رشتم دستمو باز بذاره از ریاضی دوری مینمایم!

آخرم از ترس نرفتم بپرسم نمرمو!

زنگ بعدم با ترس و لرز رفتم نمره فیزیکو پرسیدم که قوت قلب بود باز!حالا گلاب زدم که زدم ولی خانوم میگفت برگت خوب بود که!

بعدم جانم خانم طلوع شمس!برگشته میگه چرا بیست نشدی؟!!!!!هااااا؟داشتم دود میکردم دیگه.....

وقتی مراقب میذارین جلو آدم سر امتحان باهات مشورت میکنه هی وزوز میره رو اعصابت بعدپنج دقیقه آخراش که با تمام سرعت داری مینویسی برگتو میگیره خیلی رلکس پنج دقیقه برگتو میخونه...خب معلومه وقت نمیکنی یه دورم از روش بخونی!آخه معلم شیمی محترم....تو اگه از فیزیک چیزی میفهمیدی میرفتی میشدی معلم فیزیک...دههههههه

بعدم معلم گرامی این جملات انتظار نداشتم و چرا بیست نشدی و از قبیل اینها وجود دانش آموز بدبختی همه تلاششو کرده جلو چشمت عین بستنی آب میکنه!خوشت میاد؟

یک عدد کپل ما داریم که خیلی کچله و ادعا داشت۱۹.۵نمره بدیه....هیچی کار خاصی که نداشتم باهاش فقط میخواستم بدونم هنوزم همین اعتقاد و داری کپل جان؟

و یک عدد دیگه خانوم طلوع شمس داریم که همگام با بچه ها دست به دست هم دادند به مهر دهن بنده را سرویس نموده اند!!خانوم ماشین بخار که شدیم!حالا ترکوندیم؟اصن من دیگه حرف نمیزنم سر کلاس!اشن اه!یعنی چی آخه؟؟؟یعنی فردا مدیر و ناظم اهل مدرسه جمع میشن یورتمه میرن رو اعصاب من!اوا ببخشید منظورم اینه که راه میرن رو اعصابم!

کلا بیخیال بابا!این نیز بگذرد ولی......نفس عمیق....نفس....یک دو سه....اووووف!حله

و......دیگه.....آهان!حالا بیا وسط....حالا....آقا خجالت بکشید!!جمع کنید این بساط لهو و لعب را!(زیر میز بشکن مجاز است)

و امید است که به دلیل خراب کردن وسایل عمومی نیفتیم زندان!من نمیدونم شماها میخواین برین سرزمین عجایب قطار سوار شین فقط؟خجالت داره والا!

ااااااااا....چقدر حرف زدم!بوی اون اسپریه یا همون ادکلنه ...چه میدونم!در هر حال دیگه عادی شده کمتر حسش مینماییم!

خداحافظی دیگه انتظار دیگه ای هم داشتی بعد این همه حرف؟

...............................................................

*صبا؟کپل؟کـــــــپــــــــــــل؟

[ 90/10/27 ] [ 5:28 PM ] [ shishei ] [ ]


اندر احوالات کنونی قبل تر...

عنوانو حال کردین؟قیییییژژژژژ!میگم خیلی کیف میده معلمتو بیرون ببینی ها!بعد میدونی بیشتر چی کیف میده؟ازش سوتی بگیری و ....!!ولی این معلم ما تو مدرسه بیرون مدرسه یه شکل و قیافس!خلاصه مطلب دومی نصیب(نسیب؟)نشد!

آقا جاتون خالی ما خوشحالو شاد و خندانرفتیم پیش معاون محترمه که بگیم امتحان آمادگی دفاعی چهارشنبه بگیر راحتمون کن خلاص شیم.و ایشون با لبخندی ملیح جواب دادن نخیر!بعد لبخندشون یکم ملیح تر شد فرمودند شنبه هم کارنامه میدن!!!جاااااااان؟آقا صدا قطع و وصل میشه دوباره؟کارنامه؟

و بله....!ظاهرا درست شنیدیم کارنامه میدن!قیافه هامونم جالب شده بود!پنجشنبه رو خراب کردن دیگه!اه

بعد دوباره افتادیم به التماس که خانم ترو خدا مگه میشه نمره درس شما تو کارنامه نباشه؟ها؟نه شما بگین!مگه میشه؟و از اونجایی که ما اصلا نیت پلیدی نداشتیم و اصلا نمیخواستیم یه بیست دیگه وارد کارنامه کنیم و اصلا دلمون برا خودمون نسوخته بودخانم قبول نکرد!بعد در حین فهمیدم این حقایق تلخ هی یادمون میومد که باید درس آزاد و تحویل بدیم.....باید برگه های پرورشی رو پر کنیم!هییییی

این از این!تازه یکم قبل تر اون اکنون گذشته(چی؟)دوباره سلان سلان رفته بودیم پیش معاون محترمه که من پرسیدم....خانم راسته دبیرستان با همین کادر میایم بالا؟و ظاهرا درست بود!بعد معلوم شد ما بدو ملکی بدو عرب بدو  همچنان دنبال هم میدویم و با ما میاد بالا!بازم هییییییی

نکات مهم:

*گمشده:

این کپل بابا گم شده!پیداش کردین قلش بدین یا همین جا یا شکلات داغ(لینک ها)بعد اون قلش میده این ور و حله دیگه.....!

*یه سوال داشتم....تا حالا شده کسی جریمه شه بعد اون پلیسه که میخواد جریمه بنویسه خودکارش تموم شده باشه؟

 

*عذاب وجدان ولم نکرد حذف شد.

*یه سوال دیگه؟بازیگر قحطی بود؟اه این چیه؟عین بچه سه ساله میمونه!فیلم به این قشنگی این دیگه چیه اون وسط؟

*اه این عذاب وجدان ول نمیکنه

*ول نکرد.............نکرد.......وایسا.......کرد!

*این(*)هیچ ربطی به کسایه دیگه نداره اصلا از رو کسی ایدشو نگرفتم کلمه ی اسکی رو تو نظرات ببینم.....

*سبا...؟

*وقتی یه نفر پا میشه میره بیرون میشه باهاش اومد!نه؟

بعدا نوشته شد:

آورده اند که در زمان های گذشته هنگامی که بلاگفا طفلی بیش نبود بازی ای اختراع شد بدین گونه که شخصی می پرسید و بلاگفا پاسخ میداد:

-دستمال اینجانب زیر درخت آلبالو گم شده.آیا علم و سوادی نزد شما هست؟

بلاگفا:نه خیر

-بی سواد هستی فرزندم؟

بلاگفا:بله

-شمردن بلدی؟

بلاگفا:نه خیر

-حتی تعداد نظرات؟

بلاگفا:بله

[ 90/10/22 ] [ 2:52 PM ] [ shishei ] [ ]


و خاطراتم قل میزند

یادش بخیر اولین روزی که اومدم ثبت نام...اون مانتو سورمه ای ها!یادش بخیر وقتی خانم مقدم اومد تو با خیال راحت وایساده بودم بعد یهو معلمه گفت سرکار خانم مقدم هستن مدیر مرکز!منو میگی...یهو سیخ شدم!

یادش بخیر اولین روزی که اومده بدم اینجا رسما مات بودم.اینا کین؟نشستیم رو صندلی های پلاستیکی سالن اجتماعات!شبیه این شورا ها که تشکیل میشه....صدر مجلس مدیر محترمه بعدم بچه ها.

یاد کلاسای تابستونی بخیر!اون سال تابستون کوفتم شد!اول مدرسه قبلیم با فاصله سه روز فرزانگان با فاصله پنج روز مهر!همه چی عین برق گذشت.یهو خودمو بغل دست سبا رو یه میز دو نفره دیدم که سر کلاس خانم مزیدی دارم نکات کتاب و با تینا و هانا در میارم!

آخی...یاد اون موقع که اولین بار مریم و دیدم بخیر!رفته بود بالا سن!با یه مانتو سبز شبیه هندونه...آخی!کوموچولو بود!موشی موشی

اولین بار که کپل جان زیارت شد(صبا)با یه مانتو آبی!دیر اومده بود

اولین بار که هلیا رو دیدم!کنار دفتر خانم آشیرلی!

یادش بخیر!عین دیوار دفاعی میشستیم آخرین ردیف!من،سبا و همه بچه هایی که از یه مدرسه بودیم!

یادش بخیر وقتی افتادم تو کلاس سبا نزدیک بود دق کنم!از قیافه اونم همین چیزا معلوم بود!ولی بعد یه مدت شدیم بهترین دوست همدیگه!

یادش بخیر وقتی هانا شاهنامه رو اجرا میکرد!

وقتی همه کلاس گروه شیمی رو تشکیل دادن،موندیم منو سبا،مریم و نازی!اون وقت شدیم باهم!

کلاسای زیست....تشریح اون کرمه!وقتی سر نیم ترم برای سومین بار خانم نمرمو خط زد چون یه بیست و پنج صدم جا انداخته بود!اشکش داشت در میومد بیچاره!

یادش بخیر...بسکتبال که بازی میکردیم کاری به برف و بارون نداشتیم!اینقدر بازی کردیم که مریم سرما خورد بعدم کل کلاس سرما خوردن!

یادش بخیر اون روز که تو حیاط نشسته بودیم زمین یهو دیدم یه چیزی رو سر مریم تکون میخوره بعد فهمیدم سوسکه!تا پنج دقیقه داشت میلرزید!

یاد یزد بخیر....اون گربه هه که اومد خورد به پام و رفت!از ترس اشکم درومد!

یاد شمال بخیر!تو بازار گم شدیم....رفتیم لب ساحل و اون چیزه...اه!

یادش بخیر وقتی رفتیم اردوگاه!تا میتونستم مریم و خیس کردم!با لیوان....آخی دلم سوخت!یاد اون باغبونا بخیر که میرفتیم دنبالشون...جبار!

یاد اولین روزی که نشستیم سر کلاس آقای اسکندری!وقتی سلام کرد نیم متر از جام پریدم.صداش شیشه های سالن و لرزوند

یادش بخیر آخرین کلاسی که با آقای اسکندری داشتیم!اومد تو سالن اجتماعات و خداحافظی کرد!کلک بچه های شوش!آخرشم درست نگفت...

یادش بخیر جمله جمع کردنا!تو روز پژوهش!همه نیم متر بلندتر!باید سرم و بالا میگرفتم تا بخوام یه جمله در مورد پژوهش بنویسن!اون وقت بعد کلی خواهش یکی نوشت موفقیت شما آرزو ماست!این مثلا در مورد پژوهش بود.

یادش بخیر اولین سال افطاری!نشسته بودم پشت آیگین.موهاش میرفت به پشتم!

یادش بخیر وقتی کم کم با صبا دوست شدم!

یادش بخیر!وبلاگ ما چندتا!چقدر با هم غریبه تر از الان بودیم!

یادش بخیر رفتیم خونه سبا!تا اومدیم با خیال راخت یه کانالو نگاه کنیم یهو زد تبلیغو....آخرم خاموش کردیم پاشدیم!یا اون موقع که مجلسو گذاشتیم رو سرمون!وسط مجلس همه دارن دعا میخونن ما بلوتوث بازی میکردیم!

همشون عین یه فیلم تو ذهنمه.یه فیلمی که هیچ وقت تکرار نداره...

ای کاش یه بار دیگه برمیگشتم!شاید خیلی کارا رو نمیکردم!شایدم...

 

[ 90/10/19 ] [ 11:55 AM ] [ shishei ] [ ]


یاد مرا تو را فراموش...

دیدی!هنوز یادم مانده است.!اما فراموش کردی،یار نبودی یار دبستانی!

یار نبودی که خاطراتمان میان دفتر هایم خاک میخورد...حک نکرده بودند اسم من و تورا روی تخته سیاه کلاس که یادت میان دست خط جامانده بر دفتر خاطراتم مدفون است...

دستانت از دستانم خیلی دور است.به هم نمی رسند که بخواهند کاری بکنند...

درد من با تو یکی نیست که چاره اش باشی...

بیا یادت را هم ببر!نگذار از فردا بترسم...دوستان امروزم با دست خط هایشان یاد آوری نمیشوند!

[ 90/10/15 ] [ 11:21 AM ] [ shishei ] [ ]


ذهنم میدان جنگ است...

سرگردان تر از همیشه باز هم دست و پا میزنم.زبانم حرف دلم را نمیفهمد دلم حرف مغزم را نمیفهمد خودم هیچ کدام را.

غریبه شدم.این روز ها با خودم هم غریبه ام.

آدم های دنیا اهمیت نمیدهند. هر روز چیزی تازه را به عهده ام میگذارند و اسم مسئولیت ها را بزرگ شدن گذاشته اند.

نمیفهمند من با خودم درگیرم...درگیر ترم نکند...

در این جنگ یک نفر پیروز میدان ذهنم است...یا دلم یا مغزم

و من تلخ تر از همیشه بر این جنگ لبخند میزنم.میدانم در این دنیا اگر با عقل پیش نروی زود دستانت بالا میرود.

من عادت ندارم دستانم را بالا ببرم.عادت ندارم بگویم تسلیم.دوست ندارم شکستنم را ببینند.حتی اگر به قیمت دفن آرزو هایم باشد.

لعنت به آدم هایی زندگی را فقط حق خودشان دانستند و دنیا را آن طور که خواستند تغییر دادند که امروز من باید چشمانم را به روی چیز هایی که حق من ندانستند ببندم.

[ 90/10/13 ] [ 12:32 PM ] [ shishei ] [ ]


آدمک های کاغذی یا کاغذ های آدمکی...؟

دنیا پر شده از آدمک های کاغذی...

هر روز و هرروز تکرار

تکرار سیاهی...سیاهی یک خط دیگر از کاغذ های آدمکی یا آدمک های کاغذی...

آدمک ها مداد به دست...

سیاهی هر روز را در وجودشان ثبت میکنند....و نمیدانند مداد هایشان پاک کن ندارد

خود را پاره میکنند...هم دیگر را مچاله میکنند...

زمین از شرمش میچرخد تا خورشید بیش از این چیزی نبیند...تا مبادا آدمک ها دستشان به خورشید برسد و سیاهش کنند

و با ماه به دردو دل مینشیند...

و او هم نمیداند خورشید جایی دیگر آدمک هایی دیگر را میبیند....شاید سیاه تر...شاید سفید تر

و هر روز و هر روز تکرار داستان آدمک ها و شرم زمین است.....

[ 90/10/05 ] [ 2:15 PM ] [ shishei ] [ ]


آدم های پولی...خیال کردن پول نمیخواهد!

خدایا!در دنیایی زندگی میکنم که

برای زمینت قیمت میگذارند

برای درختت قیمت میگذارند

برای گل هایت قیمت میگذارند

روی حیواناتت قیمت میگذارند

برای دیدن خانه ات قیمت میگذارند

برای آدم هایت قیمت میگذارند

برای قلب هایشان قیمت میگذارند

برای احساسشان قیمت میگذارند

خدایا...

روی دنیایت برچسب قیمت زده اند

خریدن لبخند هم پول میخواهد....

خون میخواهد....

جان میخواهد....

خدایا....

چرا روی تو تخفیف زده اند؟

دینت را حراج گذاشته اند!

خدایا...

در دنیایت دلم را به داشتن ستاره ای که به دروغ چشمک میزند خوش کرده ام!

آن را هم هر شب گم میکنم....

ستاره ای که حتی وجودش هم میتواند دروغ باشد...

و هر شب به خود نهیب میزنم هیچ انگشت دیگری به سویش نشانه نرفته است...

و با خیال داشتنش چشم میبندم...

خیال کردن که پول نمیخواهد؟با خیال راحت خواب ستاره ام را ببینم؟

[ 90/10/05 ] [ 2:11 PM ] [ shishei ] [ ]


دوست شناسی3

من نمیدونم چرا همچین یهویی بدجنس شدم!این نازی جان یه بار اومد یهو از این طرفا رد شد...منم یهو فکر کردم جالب میشه بخش ۳دوست شناسی رو رو نازی کار کنم!به قول دوستان قیژقیژ!وقتی میگی بخش دوست شناسیت عالیه فکر اینجاشم بکن که خودتو بکنم موضوع بحث!بله دیگه!!چطور به بقیه بخندی؟!

کسی نبود بخواد چیزی در مورد این بخش بگه؟خب...

دوست شناسی۳(نازی شناسی:)

خصوصیات ظاهری:

  • در ابعاد بادیگارد
  • دارای جسمی شبیه به آجر و در حد کتلت پهن که از آن به جای موبایل استفاده میکند
  • بحثی در این مورد نمیکنم(و خدا به بشر عقل داد و بشر اتودنسی ابداع نمود)
  • مقنعه شو دربیاره تمومه دیگه...و انا الیه راجعون(حرف حالیش نمیشه که.آخر اگه کچل نشد)

خصوصیات رفتاری:

  •  موجودی سیخ تر از او  روی صندلی نمینشیند(محو سازی کامل تخته)
  • مثل آدم نگاه نمیکند(دارای سیستم شبیه سازی نگاه کوسه به صورت سه بعدی)
  • در صورت درست جویدن آدامس میمیرد
  • از همه ی حرف هایش اول جمله و آخر آن قابل شنیدن وتحلیل است
  • معتاد به آدامس(داداش!یه بشته تـــیـــریدنت داری؟؟حـــالم خرابه ژون تو!)

بهترین خصوصیت:

  • حرف گوش میکنه...بسه!

.

.

.

یکی ادعا داشت "پ.م"رو از رو اون اسکی رفتم!!حالا که اینطور شد نمیذارم اصلا

وااای!خدا نصیب هیچ کس نکنه خواهر!مردم امروز سر کلاس!!دو تا بسته دستمال تموم کردم!الانم عین این دلقکا دماغم کاملا قرمزه!

به خودت بخند!

[ 90/10/03 ] [ 6:57 PM ] [ shishei ] [ ]


من یا خودم...؟؟!هنوز نفهمیدم

یاد معلم دبستانم بخیر.میگفت:من میگویم میخوانم مینویسم.من.مفرد است.اول شخص مفرد...درسی تازه

من آن روز ها در سادگی کودکانه ام باور داشتم من مفرد است.اما حالا...

آن قدر بین "من" ها و "خودم" هایم جنگ شده که باور دارم جمع است.یکی "من" و دیگری "خودم".

"من" آنم که فریادش میکنم و "خودم"آنم که هستم.

و سالهاست که فهمیدم "من"  "خودم" نیستم!

از این به بعد اول شخص مفرد را جمع میدانم.جمع "من" و "خودم" در ذهنم.و این است تجربه ی من از زندگی...

[ 90/09/20 ] [ 4:37 PM ] [ shishei ] [ ]


دوست شناسی2

این قسمت(مریم شناسی پیشرفته)=>لینک اول وبلاگ:

 

پخصوصیات رفتاری:

·         همه بچه ها ی کلاس رابزرگ کرده و اگر نشناسدشان به درد نمیخورد و قابل توجه که در این مورد به درد نمیخورد

·         اگر گم شد به راحتی میتوانید در جایی که بوی خوردنی احساس میکنید پیدایش کنید

·         در مقابل لازانیا بی دفاع است

·         گارفیلیدی در لباس انسان(به مورد بالا مراجعه شود)

·         گوجه پخته را به مرغ ترجیح میدهد

·         اصولا مثل آدم غذا نمیخورد(ماکارونی دوست ندارد!!!)

·         خودشیفته ترین موجود دنیا

·         گوشه ی مغزش از دست چند شبه آدم پریده(دارای محفظه ای پر شده از گچ به جای مغز)

·         در بسکتبال آدم کمپوت کنیست که دومیش خودش است

·         اگر ناراحت باشد احدالناسی طرفش نمیتواند برود

·         برای فهمیدن حرف هایش هیچ راهی جز استفاده از مترجم ندارید(نه زبان شما را میفهمد نه شما زبان اورا)

·         اصوات غیر انسانی از خود بروز میدهد

·         در هنگام خنده قیژ فیژ صدا میدهد

 

خصوصیات ظاهری:

·         در هنگام ضایع شدن نوک دماغش را به بالا میگیرد و جیغ میزند

·         در بیشتر اوقات حرکات قورباغه را تقلید میکند

·         یک مقدار مو است

·         کلا حرکات غیر معمولی دارد

بهترین خصوصیت:

·         بلایی که من سرش آوردم سرم نمی آورد!نه؟؟

توجه توجه(گمشده):

اگر موجودی شبیه انسان با این خصوصیات یافتید سریعا به این وبلاگ خبر دهید.

همچنین اگر موجودی دیگر با خصوصیات قسمت یک دوست شناسی یافتید سریعا تحویل دهید.

باتشکر(سازمان دستگیری دوستان بی وفا)

 

پ.ن:جمع کنید لبخند هایتان را.آدمی به دوست دیگران نمیخندد

 

 

 

[ 90/09/18 ] [ 2:42 PM ] [ shishei ] [ ]


چشم های شیشه ای

آدما وقتی به دنیا میان همشون شیشه این.صاف و شفاف.تا ته قلبشون از چشماشون پیداست.اما دنیا بیرحم تر از اونیه که بذاره آدما شیشه ای بمونن. آدما ها هم برای این که ترک بر ندارن،نشکنن و خورد نشن عوض میشن.

بعضی هاشون سنگی میشن،بعضی ها شون ...

ولی هیچ کدوم نمیتونن جنس چشماشونو عوض کنن.چشم ها برای همیشه شیشه ای میمونن...

اما یه روز یکی چشمای شیشه ای شو رنگ کرد...که همه دنیا رو یه جور دیگه ببینه...که بعضی چیزا رو نبینه...رنگ کرد تا بقیه نتونن بفهمن تو ذهنش چی میگذره...به خاطر همین راحت تر دروغ گفت...و هیچ کس نتو نست دروغاشو بفهمه...

از اون به بعد آدما چشماشونو رنگ کردن،دنیا هم رنگی تر شد،آدما هم رنگی تر شدن...

حالا همه چشماشو نو رنگ میکنن،خودشونو عوض میکنن،دیگه هیچ کس چشم شیشه ای نداره،به خاطر همین خیلی چیزا رو نمیبینه،دیگه هیچ کس قلب شیشه ای نداره،به خاطر همین بعضی چیزا رو حس نمیکه...حالا دیگه آدما سنگی و چشاشون رنگی شده.

اما خوش به حال اونایی که هنوز پنجره های ذهنشون رنگی نشده،هنوز چشماشون یه جفت شیشه صاف و شفافه

مهم نیست چشات چه رنگیه،مهم اینه که خودت رنگش نکرده باشی...

[ 90/09/16 ] [ 3:48 PM ] [ shishei ] [ ]


بخش جدید،دوست شناسی1

سلام خدمت تمام بینندگان اندک این وبلاگ!وبلاگ بنده را با حرکت موس هایتان مفتخر کردید.

ها؟چی شد؟من چم شده این چند روزه؟میگن فشار نیارین به مغزاتون،بیا  نتیجش میشه امثال من و دوستان!دو دقیقه فقط منو نگاه میکنه تا بعد از اینکه برای دومین بار حرفمو تکرار کردم بفهمه چی گفتم!

بخش جدید!دوستان خود را شناسایی میکنیم(مخصوص همکلاسی های محترم):

این قسمت،کپل شناسی(صبا):

خصوصیات رفتاری:

·         هنگام راه رفتن جلویش را نگاه نمیکند(در روز حدود 5 قربانی و نصفی)

·         وقتی می دود هیچ جنبده ای را در سر راهش سالم نمیگذارد(مثال:دویدن در راه پله)

·         نسبت بستن بند کفش به شدت حساسیت دارد و این عمل را جرم محسوب میکند

·         همه گونه مسئله را با جدول حل میکند 

·         هنگام خنده بندری میزند

·         با لبو فامیل است(در هنگام خندیدن به وضوح قابل دیدن است)

·         توانایی حرکت در یک خط راست را ندارد(اگر با او در حیاط مدرسه قدم بزنید پهلو درد میگیرید)

·         وقتی خوشحال است و میخندد اشک میریزد

·         وقتی ناراحت است هم اشک میریزد

·         یا ناراحت است یا به ترک دیوار هم میخندد(سیستم دیجیتال:بدون حد وسط)

خصوصیات ظاهری:

·         دارای یک مقدار لپ که برای کشیدن بسیار مناسب است

·         در هنگام ناراحتی ابرو هایش رو به بالا قوس پیدا میکند

·         هنگام ابراز شادی توسط خنده تمام صورتش در نقطه بینی اش جمع میشود

بهترین خصوصیت:

·         در برابر شوخی های اینجانب و دوست بدتر از خودم بسیار باجنبه است و محبت خاصی دارد!

خب...تموم شد من برم دنبال سنگ قبر و قبر و کفن برا خودم!بلاخره روزای امتحانه این چیزا کمه منم که به فردا نمیرسم برم که صبا هم دیگه دنبالم نگرده هی!کارش سخت میشه،برم خودمو معرفی کنم راحت تر دارم بزنه.

پ.ن:با تشکر از بلاگفا که شمردنم بلد نیست!نظرات پست پایینو دیدین؟

 

[ 90/09/02 ] [ 4:29 PM ] [ shishei ] [ ]


الوعده وفا!!

گفته بودم چوبیایی غم دل با تو بگویم

    چه بگویم که غم از دل برود چون توبیایی

آخه مگه میشه برف بیاد آدم غمگین باشه؟؟غم چی؟کشک چی؟عربی پیچییییییییییییید!!!حالا دستتدریس ادبیات پیچیدپنجشنبه هم که تعطیل!!!

گفتم زیر همین پست پایینی نطق میکنم!دیدم بهتره یه پست جدید بذارم که نطقم طولانیه!!

و....اصل ماجرا....!

این جانب دیشب یا پای پنجره بودم یا پای هر شبکه ای که اخبار میداد!ومثل این بچه های یه دنده دست به عربیم نزدم

بعدم که ناامید شدم رفتم گرفتم تو تختم خوابیدم یه کمیشو با غرغر نوشتم موند رونویسی!(به هر حال زندگی هم عجایب داره دیگه!)

هر چی موندم تعطیل شیم نشد منم خوابم گرفت رو همون کتابام خوابیدم!یه وقت فکر نکنین من همیشه اینقدر بیخیالما!نه!اصلا!

تا صبحم شیش دفه پاشدم بنویسم دوباره خوابم برد!خلاصه خوابم کوفتم شد!ولی بالاخره با هر بدبختی بود نوشتم!

و قسمت جالب ماجرا:

تا اینجا من نمیدونستم امروز تعطیلمبرا همینم رفتم منتظر یک موجودی به نام راننده سرویس که معرف حضور دوستان هستن که یه یه ربعی وایسادم نیومد

بعدآ که دیگه این شکلی شده بودمهمسایه بالاایمون اومد یه سلام کرد رفت زنگ زد:

-بله؟(از پشت آیفون تصویری به بچش)

-منم مامان!باز کن

-چرا؟

-تعطیلیم!!

خوب منه بیچارم فکر کردم که خود مدرسه تعطیلشون کرده!!مغزمم یخ زده بود درست نمیتونستم فکر کنم!اینم یه کلمه نگفت تعطیل شدیم!رفت تو خونه درم پشت سرش بست

بله!!!خوب اینم از همسایه های ما!!

به هر حال تعطیلیه همگی مبارک!و با تشکر از خدا جون و دوستانی که دعا کردن

باتشکر!!!!

[ 90/08/18 ] [ 11:33 AM ] [ shishei ] [ ]


آدم برفی

چه جالب!آدم برفی درست کردن داره یادم میره!

بیشتر آدم برفی هام میشه شبیه کوزه!راستی راستی چند سالی هست دیگه فقط واسه تعطیلیای روزای برفی خوشحالم!دیگه دارم بزرگ میشم.نه؟!

آخه نمیخوام!!نه اصلا کی گفته؟من میخوام همون بچه ی ۶ ساله بمونم که کاری به خیس شدن لباساش نداشت و تو برفای حیاط مدرسه تا دلش میخواست بازی میکرد!تازه اگه الان اونقدری بودن تعطیلم بودیم!!!

نه مثل اینکه جدا اینا خیال دارن به کشتنمون بدن!!خدایا نماز بارون که گذاشتی!خوب چهار فصله میکردی برفشم میذاشتی دیگه!!ای بابا!!

اصلا یعنی چی ابتدایی ها تعطیل؟؟خدا جون خب وسط آبان که تهران و سفید کردی!!حالا یکم بیشتر!یعنی میشه فردا بیام پایین همین پست تعطیلیمونو تبریک بگم؟؟

نمیدونم شاید!!

آخ خدا من حال امتحان عربی ندارم آخه...!!!خودت یکاریش بکن دیگه!

من میرم دعا کنم یه چیزی بشه!!شما هم دعا کن!!خوب؟آفرین

[ 90/08/17 ] [ 7:57 PM ] [ shishei ] [ ]


فاتحه قرائت فرمایید!!

اگر بار گراااااان بودم و رفتم!میدونم مهرباااااان بودم و رفتم!!با ریتم درست بخونین تاثیرشو درست بذاره

اشتباه نکنین دوستان!!این بار اونون دنیامه که بستم و به سلامتی عازمم!!!آخ آخ آخ آخ.....پام داره از جاش در میاد هی هی!وایییییی

.

.

با عرض پوزش همین الان خبر رسید ویزای اون ورم جور نشده موندگارم!!ظاهرا قاچاقی هم بری تو مرز نگهت میدارن همه جد و آبادتو میبینی پس از این راهم نمیشه رفت!!!پخش حلوا !رو متوقف کنید حیفه بزارین برای دفعه بعد!!

ای خدا درد پام زده به مغزم دارم چرت و پرن میگم!!!ولی اگه یه روز شنیدین یکی تو دوشنبه مرد!!(خیلی رو داری!یه دور از جون بگو حالا...)بیاین این وبلاگ به یاد من یه فاتحه بخونید روحم شاد شه!!!

هه هر چی بلا هست تو دوشنبه سر من میاد ولی بازم دوشنبه ها رو بیشتر دوست دارم!!به نظرتون من.................هان؟؟چیه؟؟!عصاب ندارما؟؟؟بیخود کردی دنبال بقیشی؟؟تو رو خدا؟!میخوای به خودمم فحش بدم؟ای بابا!ببند اون نیشو اینقدر به بدبختیه مردم نخند!!دارم میمیرم!ایـش!

من که میدونم مریم الان داره میخنده!صبح برگشته میگه اگه من بمیرم بهم میخنده!!ای بابا چرا این برعکسه پس؟شما اونوری فرض کن!نه نه صبر کن...آهان یافتم!بیا من در این حالت به این فکر میکردم که چه دوستان با احساسی دارم

چه ریلکسم من!مثلا فردا امتحان ریاضی دارم!خوب دیگه من رفتم!!

دوستان بای بای!مبصرتون ناقص شد رفت هی هی!!

.

.

.

.

کمی بعد تر:

ای دکتر.....ای بابا!داشتم با پام راه میرفتم دیگه!تو که میخواستی بگی هیچی نیست خوب واسه چی اینجوری پامو فشار میدی!کنده شد دکتر جان

حالا خوب شد مثلا؟؟صبح نمیتونستم راه برم الانم نرفتم مدرسه دارم از عذاب وجدان میمیرم!

ما هم با این مدرسه مون!آخه واسه چی ریاضی و فیزیک و زیست و با هم میزارین تو یه روز!که اونروز درس های معمولیتون زبان و ادبیات باشه؟؟!ای خدا!یه حسی بهم میگه بیچاره گشتم رفت

تازه فردا هم بچه هارو میبرن ورزشگاه منم باید همینجوری نگاشون کنم!!منم مُخوام

راستی دقت کردین یکی اگه مشکوک به سرطانم(دور از جون)باشه وقتی رفت دکتر گفت هیچی نیست بعدش میشینه میگه خوب واسه چی رفتم دکتر پس؟

[ 90/08/09 ] [ 6:17 PM ] [ shishei ] [ ]


یک گل یاس...(for yasi16)

از یاس بیاموز بودن را...

هر چند کوتاه اما خاطره انگیز...

هر چند کوچک اما به یاد ماندنی...

مهربانی را از یاس بیاموز ...

که حتی اگر در گوشه ی  پنجره خشک شود ،عطرش را برایت به یادگار میگذارد

 

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود...

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها....

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود.

دست در دست پرنده،بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود....

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

[ 90/07/23 ] [ 8:33 PM ] [ shishei ] [ ]


مبصر بودن یعنی...

آخی!!!بمیرم برا خودم و هستی!با چه خل و چل هایی طرفیم!

کلاس نیست که!باغ وحشه! (دور از جون ردیف خودمون+ردیف وسط میز آخر )

من:هانا جان ساکت!

هستی:هانا جان بشین

من:هانا رژه نرو رو اعصاب من بگیر بشین!

همچنان  ایستاده تا معلم میاد.

زنگ بعد:

من:هانا بشین میگم!

هستی:اسم هانا رو بنویس

بچه ها:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد 

من:ســـــــــــاکت!

در این لحظه دوستان محترم شروع میکنن شعار دادن

 

هانا:

ردیف آخر:

ردیف وسط:

ردیف اول:     

من:میگم ســـاکـــت!!

هستی هم شروع میکنه شعار دادن!

من:

بعد چند لحظه...

من:هانا بس میکنی یا نه؟؟؟!

یهو ساناز شروع میکنه با یه لحجه سلیس گوسفندی بَه بَه  کردن!

من:ساناز؟؟؟؟

ساناز:

و هم چنان ادامه میدهد...

 

زنگ بعد:

من:مریم نزن نازی رو! 

همچنان میزند!

من:نکن کشیتیش!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

وهمچنان میزند

من:میگم نزن کاری به کارت نداره که!

در این لحظه نازی هم شروع به زدن میکند

من:

هستی:ســــــــــــــــــــاکت!

خداوندا!

چرا جغجغه را در ظاهر انسان آفریدی؟؟

یکی نیست بگه به من چه!خوب کردی اصلا!پس یه کاری کن زبونم حالیش شه لطفا

[ 90/07/20 ] [ 5:29 PM ] [ shishei ] [ ]